

در بحران شاعری
وقتی از عبارت بحران استفاده میکنیم باید به خاطر داشته باشیم که تنها به بخشی از یک بحران بزرگ پرداخته ایم.یعنی در موردی بخصوص به یکی از شاخه های بحران پرداخته ایم نه به تمام وجوه آن به عبارت دیگر بحران وجهی هرمنوتیکی دارد یعنی مجموعی از شاخص های بحران که در یک چرخه به بحران بزرگتری تبدیل میشوند و در هر برهه زمانی خود را به شکلی به جامعه یا بخشهایی از جامعه نمایان میکنند.
شاعر ایرانی بخصوص بخش وسیعی از طیف جوان آن بر ویرانه ایستاده است همان طور که جلال آل احمد در کتاب غربزدگی میگویید :هر تمدنی بر ویرانه تمدن گذشته استوار شده. هم اینکه با هر تاخت و تازی در تاریخ ایران شاهد بوده ایم که همه چیز نابود شده و از نو بنا گردیده حتی مردم عادی از این گزند ویرانه سازی در امان نبوده اند و با فتح هر شهر مردمان آن یا کورو یا کشته شده اند و ناموس شان به تاراج برده شده گویی فاتحان در پی تولید نسل صالحان بر آمده اند و از این رو در تاریخ از سرهای بریده مردمان شهرها پشته ها ساخته اند .اما ویرانه در معنا در واقع توانمندی طبیعت در برابر ناتوانی دست سازهای بشری ست.مثلا یک نقاشی تاریخی به دلیل تغییرات آب و هوایی رطوبت و فساد رنگ هایی طبیعی به کار رفته در اثر در معرض نابودی قرار میگیرد یا کتاب های خطی که صفحات آن به مرور پوسیده میشود یا بناهای ساخت دست بشر که از گزند آفتاب و برف و باران در امان نمی مانند.
اما گونه دیگری از ویرانه وجود دارد که علت آن قهر طبیعت نیست بلکه بر اثر قهر انسانی است برای مثال تخت جمشید به علت باد و باران به این روز نیفتاده بلکه خشم آدمی آن را به آتش کشیده (حمله اسکندر) و یا شهر سوخته در سیستان که از نامش پیداست که چه بر سرش آمده.
اما ایستادن شاعر جوان بر ویرانه وجه دیگری دارد یعنی این قهر و ستیز نه با سنگ و سیمان بلکه با آثار و اندیشه ها ی گذشته سر عناد دارد در واقع شاعر جوان ایرانی از یک سو ادبیات و شعر کهن را می ستاید و از سوی دیگر به آن بی توجهی میکند. چه بسیارند جوانان به اصطلاح شاعری که از صحیح خواندن یک غزل سعدی عاجزند و مثلا نمی دانند که شاعر غزلیات شمس (شمس تبریزی) نیست . وضع وقتی بدتر میشود که این شاعران جوان در تقابل با یکدیگر قرار میگیرند در اینجا هیچ کس دیگری را قبول ندارد و هر کس خود را به خاطر سابقه دروغینی که برای خودش ساخته پیر شعر میداند وپشت تریبون عنوان میکند از فلان سال دستی بر آتش داشته. این جماعت پشت سر هم صفحه میگذارند به یکدیگر دروغ می بندند و خود را پدر شعر می نامند.
چاپلوسی از دیگر خصایص آنهاست خصیصه ای معطوف به قدرت. یعنی با چاپلوسی نزد یک شاعر جوان شناخته شده تر سعی میکنند به یک صعود خزنده برسند و گه گاهی در محافل ادبی اسمی از آنها به میان بیاید.
باید اذعان کنیم که این یک آسیب مناسباتی است یعنی این تنها چاپلوس نیست که باید زیر ذره بین قرار بگیرد بلکه فردی که چاپلوسی اش را میکنند نیز باید مورد سوال باشد چرا که دقت کافی برای علت این تملق گویی را متوجه نشده و این عمل را به حساب دوستی و علاقه شخصی و میل افراد به دانستن تلقی کرده. این شیوه تا آنجا ادامه می یابد که چاپلوس به اصطلاح فکر میکند خرش از پل گذشته و دیگر نیازی به تملق گویی ندارد و اینجاست که ورق برمیگردد.نمونه رفتارهای پسا چاپلوسی بسیارند اما برای نمونه میتوان به حرکات موذیانه در وبلاگ ها مثل جابجایی یک لینک یا حذف و یا ایجاد یک لینک مسدود اشاره کرد.
این اوضاع در فضای مجازی اینترنت آشفته تر میشود. شما در رایانه شخصی تان یک صفحه بزرگ را با رنگ های مختلف نقاشی میکنید بدون آنکه قطره ای رنگ روی لباستان بریزد و یا اصلا بدانید که قلم مو را چطور باید به دست گرفت. شما در رایانه تان اسلحه بدست میگیرید و لا به لای درختان جنگل شروع به کشتن دشمن میکنید و لابد چند بار هم کشته میشوید و بعد که خسته شدید رایانه را خاموش میکنید و میروید توی رخت خواب. به همین راحتی و به همین راحتی در اینترنت شاعر می شوید.
ابتدا وبلاگی راه می اندازید با چند دوست آشنا می شوید لینک می دهید و می گیرید تعریف و تمجید می کنید و تعریف و تمجید می شنوید در این میان با چند نفر می جنگید و الکی وبلاگتان هک می شود چون شما انقدر بزرگید و اندیشه هایتان پهنای جهان را در نوردیده که تنها راه حل حمله ی ارتش سایبری به وبلاگ شماست در این بین به آنها که جراتش را ندارید در فضای حقیقی یک جمله ی معترضه بگویید با اسامی مستعار انواع و اقسام فحش های ناموسی را می دهید در این بین تنها چیزی که انتظارش را ندارید خواندن یک انتقاد از نوشته هایتان است یعنی اساسا با نقد جدی مشکل دارید یا آنها را حذف می کنید و یا پاسخ دندان شکنی به منتقدانتان می دهید یکی در صفحه ی شخصی اش جشنواره ی ادبی راه می اندازد یکی ترجمه های دیگری را می دزدد این میان چند نفر عاشق دختر جوان وبلاگ نویسی می شوند و برای جلب توجه زیرآب یکدیگر را می زنند یکی خودش را به سالوادور دالی پابلو پیکاسو اکتاویو پاز و پابلو نرودا می چسباند و وقتی یک کتاب هم از مجموعه ی این شعرهای ساختگی چاپ شود می شود نور الا نور . همان کتاب هایی که در کتاب فروشی ها خاک می خورند و آدمی بابت حیف و میل کاغذ و مرکب به هدر رفته تاسف می خورد.
البته پذیرفتنی است که ورود به عرصه ی نوشتن کار چندان سختی نیست نیاز به مطالعه نداریم و آنچه گاها می خوانیم چند سطر شعر است و قطعا به جهت اینکه خودرا شاعر می دانیم مجاز به انجام بسیاری از کارها هستیم مثلا با احساسات انسان دیگری می توانیم بازی کنیم و توجیه مان آن باشد که چون می نویسیم نیاز به این رابطه ها داریم در خیابان آشغال می ریزیم هر جا دلمان بخواهد سیگار می کشیم و اصلا داشتن شغل برایمان معنی ندارد چون ما شاعریم یعنی ما دغدغه مند ترین موجودات جهان محسوب می شویم ما بزرگیم خیلی بیشتر از انکه اطرافیانمان بفهمند ما بزرگیم مثل یک بادکنک گنده ی قرمز .
شاعر جوان ایرانی بر ویرانه ایستاده است و نمی داند که عنقریب به ویرانه ای تبدیل می شود که دیگری بر آن خواهد ایستاد و نمی داند که تاریخ از پشت با غربال می رسد و سره را از ناسره جدا خواهد کرد همان گونه که عنصری نگین دربار فرو افتاد اما فردوسی بر جای ماند .گویی از نه قرن پیش خیام طالع این جماعت را رصد کرده بود که :
آنان که محیط فضل و آداب شدند درجمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
ناصر حجازی:
گاندی می گوید : درد من تنهایی نیست ، بلکه مرگ ملتی است که برایشان گدایی را قناعت ، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب ، این حماقت را حکمت می نامند.
مصاحبه ناصر حجازی را در سایت شخصیش بخوانید